صندوق صدقه

پاشه گه ز
نویسنده : عثمان فرهنگی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٩

به حالی دل ئه سه ر نا کا  ئه گه ر  ئه ز نو  له گه ز که م

فلوسی دل رقی چلکن به تامی مه یی مه زکه م

ببارینی نه می چاوم چکه ی خوینی ئه گه ر من

هه تا ماوم له دنیا داهه ناسی بی تو گه ز که م

که لاوی دل له مه و لا  تاره زینی خوش تیدا

له گه ل  گریه  له گه ل  ئه شکا  له گه ل خوینا  نه که ز که م

هه بووم یاری غه زا لی شاخ و په روانه ی  گولی  دل

له دل ناچیته  ده ر  داخی به خوا  پاشه گه ز که م

 


comment نظرات ()
نیم رخ
نویسنده : عثمان فرهنگی - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٩

امشب آسمان شهرم بی ستارست

صدای ابرهای خفته در چشم آسمان کمکم بیدار میشود

تو نیستی و خانه ام انقدر بزرگ میشود

که تمام ابرهای عالم ذر آن جای میگیرد

نیم رخ عکس تو در قابی آویزان بر دیوار

نیم رخی دیگر از رنج من  نگاه کن

در آن عکس من سفید پوشیدم و تو سیاه

اما در این چهره بیرونی من تیره پوشیدم و تو.........

آن روزها وقتی چشمانت را می گشودی

ستاره فرو می رفت وماه بر تنهایی خود می لرزید

نگاهت گویاترین نگاهها بود

و من حس معصومانه و یکرنگی آن نگاه را میفهمیدم


comment نظرات ()
 
نویسنده : عثمان فرهنگی - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ،۱۳۸٩

 عشق

سلام بر تو ای الهه تنها 

به یاد سبی که گذشت

میدانی کدامین شب

در پای کوه به دریای چشمان من افتادی

شبی که در آتش بتی جان سوز دردناکانه میسوختم

که تصویر دل چون خالهای سیاه از داغ

 روی پاره پاره گبرگهای خونین

در دو آیینه چشمان تو ای قدیسه پاک اهورایی افتاد

ای همه راز که بر انگار طبیبی همراز

به خاطر تسلای دل من از چشمه دو چشم تو

به ترنم باران زلال اشک چون نان شبنم بر گلگونه غلطید

که زبان صداقت تو بود در پاسخ به احساس من

سلامت میکنم سلامیبه زلالی چشمه ساران

 که گویای احساس من است از زبان شعر من

و خطاب به تو الهه تنها

ای صوفیای محبوب دل

امید من این است صادقانه پذیرا باشی

مرا به آه سوزناک تو

که پیوسته چون تیر مداوم از اعماق دلت بیرون می آمد

و بر جگر خسته من می نشست پاسخی نیست

بر ناتوانیم ببخش که بخشایش از شما بزرگواران شایسته است


comment نظرات ()
نامه پیرزن به خدا
نویسنده : عثمان فرهنگی - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٩

 

 

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

 

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند


comment نظرات ()