سلام بر تو ای الهه تنها
به یاد شبی که گذشت
میدانی کدامین شب ؟
در پای کوه به دریای چشمان من افتادی
شبی که در آتش بتی جانسوز دردناکانه میسوختم
که تصویر دل چون شقایقم
با خالهای سیاه از داغ
روی پاره پاره گلبرگهای خونین
در دو آیینه چشمان تو ای قدیسه پاک اهورایی افتاد
ای همه راز که بر انگار طبیبی هم راز
به خاطر تسلای دل من
از چشمه دو چشم تو
به ترنم باران زلال اشک
چون نان شبنم بر گلگونه غلطید
که زبان صداقت تو بود در پاسخ به احساس من
سلامت میکنم سلامی به زلالی چشمه ساران
که گویای احساس من است
از زبان شعر من
و خطاب به توای الهه تنها
ای صوفیای محبوب دل
امید من این است که صادقانه پذیرا باشی
مرا به آه سوزناک تو
که پیوسته تیر مداوم
از اعماق دلت بیرون می آمد
و بر جگر خسته من می نشست
پاسخی نیست
بر ناتوانیم ببخش
که بخشایش از شما بزرگواران شایسته است